سفارش تبلیغ
صبا
بــــــه سـمــتــــــــ رهایــــــــــــی

با سلام  و عرض تبریک سال نو خدمت  همه ی دوستانم  که  چند ساله   دارند  بنده رو تحمل  میکنند..
تو این محیط به ظاهر مجازی کم پیش اومده یا فرصت داشتم  که چیزی از خودم بنویسم.اکثر پست هام مطالبی بودند که  مطالعه کرده بودم .و حرفایی بودن  که شاید  کمتر کسی دنبالش بوده..و شاید یک یاداوری کوچیک..
دوستای قدیمی حتما  دو داستان قبلی از زندگیمو  خوندن و قرار بر این بود که گاهی یه برگ از زندگیمو  تعریف کنم..هرچند  به نظرم  هر روزش قابل توصیف هست.نه فقط من.. بلکه ی همه ی ما به شرط اینکه کمی از روزمره گی فاصله بگیریم و گاهی هم به عقب برگردیم و ببینیم  چی باقی گذاشتیم و  این باقییات رو به حساب چی نوشتیم؟
یکم با خودم فکر کردم  که این اخرسالی چه مطلبی و پستی بذارم که یکم متفاوت باشه..دیدم هیچی بهتر ازاین نیست که  داستان سوم زندگیم رو هم تعریف کنم.. که یه تلنگر باشه  برای من و شما که بیشتر قدر زندگی و لحظات مون و بخصوص در کنار هم بودنمون رو بدونیم و تو سال جدید و با این همه مشکلاتی که هست ،بیشتر و بیشتر حواسمون  به همدیگه باشه ،بیشتر دست  همو  بگیریم..
در نبودن های فردا  همین چیزهای شاید  کوچیک دیروز و امروز هستند  که ادمهارو زنده نگه  میدارند،در قلب همه ی ما...

 
نمی دونم این بار چه اسمی روی داستان م بذارم..هرچی خودتون گذاشتید ...
داستان  امروزم برمیگرده به  تابستون 5سال پیش ، همه ی کسایی که  تابستون شمال رو دیدند..و یا اینکه در این محیط زندگی می کنند.شرجی بودن  هوای تابستون و رطوبت بالاش رو درک کردند..
من خودم چون از گرما بیزارم..هیچ وقت تابستون رو  دوست  نداشتم..از وقتی که یادم میاد همیشه  همه ی تابستون رو  کار میکردم  تو کارگاه  خودمون..البته جدای درس بقیه ی سال همه همین طور می گذشت..
تابستون 5سال پیش، ظهر بود.. یعنی ساعت حدود 2/30 .تازه رفته بودم  کارگاه..هیچ کس هم  هنوز از خونه پایین نیومده بودند بخاطر گرما..خیلی خلوت  بود دورو برم..یکی از بستگان دور که تراکتور و کمباین داره اومد  کارگاه  و گفت :  

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 91/12/23ساعت 9:49 عصر توسط یاسر امینی نظرات ( ) |

این داستان اشک منو در آورد
برام مهم نیست این داستان راسته یا نه اما خوندنش رو بهتون توصیه می کنم بعد خوندین کمی بهش فکر کنین لطفا ...


چند وقت پیش توی تهران، توی حسینیه ای منبر میرفتم، یه جوونی اومد نزدیک سی سالش. گفت حاج آقا من با شما کار دارم. گفتم بنویس،

گفت نوشتنی نیست. گفتم ببین منو قبول داری؟ گفت آره. گفتم من چند ساله با جوونا کار میکنم، کسی که نتونه حرفشو بنویسه بعدشم

نمیتونه بگه. یک و دو و سه و چهار کن و بنویس. گفت باشه.

فرداشب که اومدیم، یه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه را که خوندم دیدم این همونیه که من در به در دنبالش میگشتم.

فرداشب اومد گفت که: چی شد؟

گفتم من نوکروتنم، من میخوام با شما یه چند دقیقه صحبت کنم.

وعده کردیم و گفت که: منو چجوری میبینید شما؟

گفتم من نه رمالم نه جادوگرم چی بگم؟

گفت: نه ظاهری، گفتم بچه هیئتی

زد زیر گریه گفت: خاک تو سر من کنند، تو اگر بدونی من چه جنایاتی کردم، چه گناهایی کردم. فقط خوب خوبه ای که میتونم بگم از گناهایی که

کردم اینه که مادرمو چند بار کتک زدم، پدرمو زدم، دیگه عرق و شراب و کارای دیگه شو، دیگه...

گفتم پس الآن اینجوری!!!!!

گفت حضرت زهرا دستمو گرفت

گفت حاج آقا من سرطانی بودم، سرطانی میدونی یعنی چی؟

گفتم یعنی چی؟

گفت به کسی سرطانی میگن که نه زمان حالیشه، نه مکان، نه شب عاشورا حالیشه، نه تو حسینیه، نه مکان میفهمه

گفت من سرطانی بودم

یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، هرکی... 
ادامه مطلب...

نوشته شده در یکشنبه 91/11/1ساعت 10:46 عصر توسط یاسر امینی نظرات ( ) |

” قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود ...
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش
بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از
رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در
وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر
روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 91/9/25ساعت 12:48 عصر توسط یاسر امینی نظرات ( ) |

عقاب می تواند 70 سال زندگی کند

اما...

به 40 سالگی که می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند .
...

نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود .

شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد .

آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی :

اینکه بمیرد

و یا اینکه یک روند دردناک تغییرات را برای 150 روز تحمل کند

و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند

در آنجا نوک خود را به صخره یی می کوبد تا آنجا که کنده شود

پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید ، و بعد از آن چنگالهایش را از جا در می آورد

پس از آنکه چنگال جدید رویید ، عقاب شروع به کندن پرهای کهنه اش میکند

و پس از گذشت 5 ماه عقاب پرواز تولد مجدد را انجام میدهد و مدتها زندگی خواهد کرد...برای 30 سال دیگر

************************


برای پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابی نیرومند بیاید و از زمینت برگیرد و در آسمانهایت پرواز دهد. بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و

بروید و بکوش تا اینهمه گوشت و پیه و استخوان سنگین را که چنین به زمین وفادارت کرده است، سبک کنی و از خویش بزدایی، آنگاه به جای

خزیدن، خواهی پرید. در پرنده شدن خویش بکوش و این یعنی بیرون آمدن از زندانهای اسارت


نوشته شده در دوشنبه 91/8/15ساعت 9:36 عصر توسط یاسر امینی نظرات ( ) |

متحیر کننده است. توصیه‌های بسیار خوبی هستند. چند دقیقه صرف مطالعه آن بکنید. هرگز تصور نمی‌کنید که ممکن است زندگی یک نفر بستگی به شما داشته باشد.

پدر من بر اثر سکته فلج شد و سپس مرد. کاش من چیزی درباره این نوع کمک‌های اولیه می‌دانستم. هنگامی که حمله می‌شود، مویرگ‌ها به تدریج در مغز پاره می‌شوند. هنگامی که سکته اتفاق می‌افتد، آرامش خود را حفظ کنید. مهم نیست قربانی کجاست. او را حرکت ندهید، چون مویرگ‌هایش پاره خواهند شد. برای جلوگیری از سقوط قربانی، کمکش کنید تا بنشیند. 1- سوزن یا سنجاق را روی آتش استریل کنید بعد با آن سر هر ده انگشت مریض را خراش دهید. 2- این طب سوزنی نیست؛ تنها یک خراش یک میلی متری است روی سر انگشتان. 3- خراش بدهید تا خون خارج شود. 4- اگر خون خارج نشد، با انگشت خودتان سر انگشت مریض را فشار دهید. 5- وقتی از هر ده انگشت خون خارج شد چند دقیقه صبر کنید تا بیمار هشیاری خود را باز یابد. 6- اگر دهان قربانی کج شد، لاله گوش‌هایش را آنقدر بکشید تا سرخ شوند.

7- بعد هر لاله گوش را دو بار بخراشید تا از هر کدام دو قطره خون خارج شود. بعد از چند دقیقه قربانی باید هشیاری خود را به دست بیاورد. منتظر بمانید تا بیمار دوباره وضعیت طبیعی خود را بدون هر گونه علامت غیر عادی به دست بیاورد. سپس او را به بیمارستان برسانید. حرکت سریع آمبولانس در راه بیمارستان و افتادن در دست انداز‌ها با عث پارگی مویرگ‌ها می‌شود. من درباره نجات زندگی با حجامت از یک دکتر سنتی چینی به نام «‌ها بو تینگ» که در سون جیوک زندگی می‌کند آموختم. به علاوه من در این زمینه تجربه عملی دارم. پس می‌توانم بگویم که این روش صد در صد موثر است. در سال 1979 من در کالج «فور گاپ» در «تای چونگ» تدریس می‌کردم. یک روز بعد از ظهر مشغول تدریس بودم که ناگهان یک معلم دیگر نفس نفس زنان وارد کلاس شد و گفت: «خانم لیو عجله کن بیا، سوپروایزر ما سکته کرده است». من فورا به طبقه سوم رفتم و دیدم آقای «چن فو تی ین» سوپروایزر ما همه نشانه‌‌های سکته را دارد: رنگ پریدگی، اختلال در تکلم و کج شدن دهان. فوراً از یکی از دانشجویان خواستم ادامه مطلب...

نوشته شده در یکشنبه 91/7/30ساعت 11:22 صبح توسط یاسر امینی نظرات ( ) |

دی ماه سال 1361 تهمینه و ولی‌الله به حسینیه‌ی جماران رفتند و امام خطبه‌ی عقدشان را خواند. ولی‌الله از امام خواست آن‌ها را دعا کند. امام دعا کرد: «خدایا! فرزندان خوب و سالمی به آن‌ها عطا کن.»

بعد به تهمینه گفت: دخترم! با شوهرت بساز. رفتار ولی‌الله با تهمینه برای زوج‌ها و خانواده‌هایشان در فامیل تازگی داشت.
ولی‌الله جلوتر از همسرش راه نمی رفت، کفش جلو پایش جفت می‌کرد. سر سفره آن‌قدر منتظر می‌ماند تا تهمینه بیاید، دو لقمه غذا بخورد بعد او شروع کند و مدام به این تازه عروس کوچک می‌گفت: علیا مخدره. خواهرهای تهمینه با تعجب نگاهشان می‌کردند و می‌خندیدند.

_ تنها غصه‌ی تهمینه جوان در این زندگی جبهه رفتن‌های طولانی ولی‌الله بود. وقتی پای تلفن گریه می‌کرد ولی‌الله می‌گفت: تهمینه جان! اعتقادات با شعار جور نمی‌آید.
خوب زندگی کردن سخت است. بیکار نمان تا فکری نشی درس بخوان و از آن همه کتابی که دم دستت هست استفاده کن.
_ هربار که می‌آمد تهمینه می‌پرسید: تو توی جبهه چه کاره‌ای که این قدر دیر به دیر می‌آیی مرخصی؟ او سری تکان می‌داد و می‌گفت: جنگ است دیگر توی میدان جنگ، کار زیاد است.
_ آبان سال 1363 فاطمه به دنیا آمد. ولی‌الله خوشحال بود. به همه حتی آن‌ها که می‌دانستند، می‌گفت من پدر شدم.
خیلی به تهمینه می‌رسید. وقتی او فاطمه را شیر می‌داد هر موقع روز یا شب که بود ولی‌الله برایش آب میوه می‌گرفت.
می‌گفت: باید دخترم دو سال کامل شیر بخورد. پس تو باید جون داشته باشی. وقتی مشهد بود، شب‌ها فاطمه را کنار خودش می‌‌خواباند. به تهیمنه می‌گفت: تو بخواب اگر شیر خواست بیدارت می‌کنم.

خیلی وقت‌ها فاطمه که بیدار می‌شد آرام او را بغل می‌کرد، تکانش می‌داد تا دوباره بخوابد و اگر مطمئن می‌ شد واقعاً گرسنه است تهمینه را بیدار می‌کرد.

_ وقتی ولی‌الله نبود به تهمینه خیلی سخت می‌گذشت. بارها به او گفت: ولی جان! مرا با خودت ببر منطقه. هر جا باشد با هر شرایطی کنار هم زندگی می‌کنیم. اما ولی‌الله می‌گفت: با من بیایی فکرم مشغول می‌شود.
_ وقتی می رفت خیلی کم تلفن می زد. در طول دو سال زندگیشان فقط یک بار برای تهمینه نامه نوشت.
یک عکس کوچک از او را لابه لای کاغذهایش گذاشته بود ته جیب اورکتش که وقتی خیلی دلش می گرفت می رفت یک گوشه خلوت و به عکس نگاه می کرد.
خودش چند بار به تهمینه گفته بود، وقتی تصمیم گرفت ازدواج کند فکر نمی کرد تا این حد به زندگی وابسته بشود.

_ یک بار که از منطقه آمد؛ به نظر تهمینه رنگ و رویش باز شده بود تهمینه خندید و زد به پشت ولی الله و گفت: فکر می کنم توی جبهه خیلی هم بهت سخت نمی گذره برادر ولی الله! رنگ رویت باز شده. ولی الله بلند شد ایستاد، ژست آدم هایی را که بدن سازی می روند به خودش گرفت.
سینه سپر کرد و با صدای کلفت گفت: «ولیت دیگه نمی خوای خوش تیپ بشه؟ اونجا آدم عشق می کنه. تهمینه خانوم، عشق!» اما یک دفعه نشست و مثل این که سوزنش زده باشند عضلاتش روی هم خوابید. بعد گفت: تا این ها آب نشود که خدا مرا قبول نمی کند.
_ آخرین بار که ولی الله رفت بر خلاف همیشه زود زنگ زد. بی مقدمه به تهمینه گفت: تهمینه من همیشه گفتم چه باشم و چه نباشم فاطمه را دو سال شیر بده حالا زنگ زدم بگویم اگر هم دو سال شیر ندادی مهم نیست.
تو خیلی جوانی باید به فکر خودت باشی. فاطمه بزرگ می شود. من می خواهم تو بیشتر مواظب خودت باشی. تهمینه گوشی توی دستش لرزید و اشک هایش ریخت. مادر ولی الله دوید گوشی را از تهمینه گرفت و گفت: «آقا ولی الله! باز این دختر معصوم را گریه انداختی؟» 15 روز بعد خبر آوردند مجروح شده و در بیمارستان شهدای تهران بستری است.
_ تهمینه رفت بالای سرش، اشک توی چشم هایش حلقه زد. ولی الله بی حال و بی هوش افتاده بود روی تخت. دست ولی الله را گرفت داغ داغ بود. دکتر می گفت: مغزش متلاشی شده و دیگر امیدی نیست.

_ 23 روز بعد تمام کرد. همه گریه می کردند. اما تهمینه بهت زده به آن ها نگاه می کرد. تازه فهمیده بود چرا ولی دیر به دیر می آمد خانه.
باورش نمی شد شهید ولی الله چراغچی قائم مقام لشکر 5 نصر بارها جلوی تهمینه خم شده تا کفش هایش را جفت کند و حالا بر روی دستان می رود تا در خاک آرام گیرد. اما انگار هنوز صدای خنده هایش در گوش تهمینه است.
صدای بازی اش با فاطمه؛ برای تهمینه هیچ گاه ولی الله نمی میرد. او هنوز هم در جریان زندگی تهمینه هست و هنوز هم کفش های او را..

 


نوشته شده در دوشنبه 91/7/10ساعت 8:54 عصر توسط یاسر امینی نظرات ( ) |

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم"
.مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد،
سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد،
...
شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد.
بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت،
پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت.
اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت.
بعد ایستاد و خمیازه ای کشید، کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت. بعد کارت تبرکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛
مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.
...

باباگفت: "فکرکردم گفتی داری میری بخوابی" و مامان گفت: "درست شنیدی دارم میرم."
سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست.
پس از آن به تک تک بچه ها سر زد، چراغ ها را خاموش کرد، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت،
با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،
و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد، اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست.

در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: "من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد!


نوشته شده در پنج شنبه 91/6/30ساعت 9:34 عصر توسط یاسر امینی نظرات ( ) |

فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!
فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته تا فحش … استفاده کنه!
فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند.
فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها نمی تونند هر دو خصلت را داشته باشند

 فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه
 فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه
 فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه میخری بیارمش"
 فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته
 فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون 6 درجه فرق میکنه
 فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره

فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و خدمه بیشتره
فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره
فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی
فقط یک خانم ایرانیه که توی مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه
فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن هستند!
فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می شن و می پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟
فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد!

 
ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 91/6/4ساعت 10:49 عصر توسط یاسر امینی نظرات ( ) |

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد : سارا ...
دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد ،تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد :
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت و سیاه و پاره نکن ؟؟ هـــا؟؟؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم !
دخترک چونهء لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم.... مادرم مریضه... اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد .... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه.... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پول موند برای من یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد .


نوشته شده در یکشنبه 91/5/22ساعت 12:46 صبح توسط یاسر امینی نظرات ( ) |


چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,, ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,, به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,
خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیت ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,, دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,
دیگه با هزار خواهش و تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازی ها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,, همین طور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,
 
من تو حال و هوای خودم نبودم همین طور آب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,, ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,, یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,,
 

واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید






نوشته شده در چهارشنبه 91/4/21ساعت 10:51 عصر توسط یاسر امینی نظرات ( ) |

   1   2      >

قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت