شب و تنهایی عشقسهراب سپهری
اصحاب الرس
در تفسیر صافی از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده است که حضرت علی بن ابی طالب در ماه رمضان هنگامی که در بستر خفته بود مردی از بنی تمیم نزد او آمد و عرض کرد:یا علی! مرا از اصحاب رس خبر ده – در چه عصری بودند سرزمین آنها کجا بود؟ - پادشاه آنها چه کسی بود؟ آیا پیغمبر و رسولی داشتند یا خیر؟ چه شد که هلاک شدند؟ - در قرآن مجید میخوانیم که خداوند تعالی در ذکر کسانی که باران غضب خود را بر آنها باریده اصحاب رس را نیز یاد فرموده است ولی ما از تاریخ و چگونگی آنها اطلاعی نداریم و از مورخین یهود و عرب نیز چیزی نشنیده ایم؟؟؟؟؟
حضرت علی (علیه السلام) که باب مدینه علم و بزرگترین استاد دانشگاه اسلام است با تبسمی فرمود:ای عمرو، تو از اخباری پرسیدی که تا کنون قبل از تو هیچکس سئوال ننموده و پس از من هیچ کس نمیتواند از آن خبر دهد مگر آنکه از من نقل کند..
آنگاه فرمود: ای عمرو، هیچ آیه از آیات قرآن نیست که علی(ع) از آن اطلاع کامل و وقوف راسخ نداشته باشد – من هستم که میدانم علل و اسباب نزول و موقع و مهبط نزول وحی را میدانم، من هستم که میدانم آیات چه وقت و در کجا نازل شده، در صحرا بوده یا کوه، شهر بود یا بیابان، شب بود یا روز و این از علوم خاص علی است... آنگاه اشاره به سینه خود کرد و فرمود: «و ان هنا لعلماً جما» و لکن طالبین این علوم کم هستند و به زودی از فقدان من پشیمان میشوند که چرا قصص و آیات فراوان را از من نپرسیدند.. پس از آن فرمود:ای عمرو، اصحاب رس قومی بودند که درخت صنوبر را میپرستیدند و آن را شاه درخت میگفتند. این درخت را یافث بن نوح در کنار نهر رود شاب کاشت تا رشد و نمو کرد. پس از طوفان مورد احترام و استفاده مردم بود و گروهی که آنها را اصحاب رس میگفتند این درخت را میپرستیدند و آنها را از این جهت اصحاب رس گفتند که پیغمبر خود را به تعب انداختند و ازمیان خود راندند.این قوم پس از عصر سلیمان بن داوود میزیستند و 12 قریه داشتند که در کنار رود ارس در بلاد مشرق واقع بود که گواراترین آب را داشت و هم? 12 قریه از آن نهر سیراب میشدند و آن مکان ها سر سبز و خرم بود..
اسامی این قریه ها از این قرار بود:1آبان 2:آذر 3:دی 4:بهمن 5:اسفند 6:فروردین 7:اردیبهشت 8:خرداد 9:مرداد 10:تیر 11:مهر 12:شهریور
بزرگترین شهر آنها که مرکز و پایتخت این شهرها بود شهر( اسفندیار) بوده است در این پایتخت پادشاهی به نام (ترکوذبن عابود) میزیست. چشمه آب رس و درخت صنوبر در این پایتخت بود و در سایر قراء از شاخ این (شاه درخت) غرس کرده و بهشتی به وجود آمده بود.شاه درخت بسیار شاخ و برگ داد و سر به فلک کشید این درخت مقدس و مورد احترام شد به قدری به آن احترام میگذاشتند که هیچ فردی از انسان و حیوان حق نداشت از آب چشمه ای که کنار درخت بود بیاشامد و یا از شاخ و برگ و میو? آن بخورد یا جدا کند. هر کس یا هر چیز که از آب چشمه و یا شاخ و برگ آن میخورد او را می کشتند و می گفتند این آب زندگی رب النوع ما میباشد و هیچکس حق ندارد حیات یا زندگی او را ناقص گرداند.. و چون آب از سرچشمه میگذشت مردم از آن بهره مند می شدند و در هر شهر و قریه در دوران سال یک روز عید می گرفتند و اطراف این درخت اجتماع میکردند و از پارچه های حریر بر شاخه های آن درخت می بستند و میپوشانیدند و انواع صور و نقوش گوناگون به آن پارچه ها رسم می کردند گوسفندان و گاو ها می آوردند و میکشتند و برای رب النوع خود قربانی می کردند.
«و عاداً و ثموداً و اصحاب الرس و قرونا بین ذلک کثیرا» سوره مبارکه فرقان
آنگاه آتش می افروختند چون شعله میکشید آن گوسفندان و ذبایح را به درون آتش می انداختند و به طرف شاه درخت به سجده می افتادند، گریه میکردند، تشرع و زاری می نمودند که از آنها راضی شود. در همین احوال شیطان نیز در شاخه های شاه درخت می نشست و صدایی شبیه به صدای کودکان بلند میکرد و می گفت: از شما راضی هستم! چون این صدا را از درون شاه درخت می شنیدند سر از سجده بر می داشتند و می گفتند: دل ما خنک و دید? ما روشن شد و به شادمانی رضایت رب النوع قدری شراب می نوشیدند و دف و دست میزدند و یک شب یا یک روز جشن شادمانی داشتند تا به شهر و مسکن خویشتن باز میگشتند.
عجم به افتخار این ایام و این امکنه اسامی ماههای خود را مأخوذ از آن شهرها کرده و به نام آبانماه و آذر ماه خواندند و متمامی اسامی ماههای فارسی شتق از این اسماء قریه ها بود... همچنین در هر یک از ماههای آن روز عید مخصوص هر یک از اهالی و ساکنین قریه ها بود و لذا می گفتند: شهریور ماه عید اهالی شهریور است و آذر ماه عید اهالی قریه آذر است و چون اسفند ماه میرسید ماه اسفند را جشن عمومی می گرفتند که در این جشنها تمام اهالی قریه ها و ساکنین 12 قصبات در پایتخت تمرکز یافته و ...
ادامه در پست پایین..
دوست عزیزم فقط تا اخرش بخون..
ادامه اصحاب الرس
واطراف درخت صنوبر و چشمه رس خیمه های بزرگ از دیباج و حریر بر پا میکردند که به انواع صور منقوش بود و این خیمه ها دارای 12 باب و درب ورودی بود که هر یک از آن مخصوص اهالی یک قریه و باید از آن درب که نام آن قریه بر آن ثبت بود وارد و خارج می شدند و برای شاه درخت سجده میکردند و قربانی میدادندبر قربانی اعیاد مخصوص هر قریه بود. آنگاه شیطان می آمد و درخت صنوبر را تکان سختی میداد و صدا میکرد و آرزوهای مردم را برایشان می گفت و امیدواری میداد که به کام دل خواهد رسید چون صدای شیطان در شکم درخت شنیده می شد همه مردم سر از سجده بر می داشتند و از فرط نشاط و مسرت شراب میخوردند و دف میزدند و پا میکوبیدند و 12 روز به تعداد اسامی قریه ها عیش و نوش میکردند و پس از پایان جشن به منازل خود بر می گشتند چون کفران و سرکشی این قوم به طول انجامید خداوند متعال پیغمبری برای آنها از بنی اسراییل مبعوث گردانید به نام «حنظله بن صفوان» که از اولاد یهودا بن یعقوب بود.. او مدتی در این قوم بود و آن ها را به دین داری و خدا پرستی دعوت میکرد ولی اثری نبخشید و دعوت او را نپذیرفتند و از ضلالت و گمراهی منصرف نشدند و به توحید نگرویدند در یکی از روزهای عید بزرگ که هم? مردم قریه ها در اطراف درخت جمع شده بودند آن پیغمبر گرامی دست به دعا برداشت و عرض کرد:« الهی! تو میدانی که من مدتی است این قوم را به توحید و صلاح وسعادت دعوت می کنم؛ ابا می کنند و کفر می ورزند و مرا تکذیب میکنند و برای پرستش درخت و لهو و لعب جمع می شوند. درختی را می پرستند که نه نفع دارد و نه ضرر! خدایا این درخت را خشک گردان تا آن ها مأیوس گردند.»
دعای پیغمبر اصحاب رس مستجاب شد چون صبح روز عید بزرگ همه آنقوم جمع بودند سر از خواب برداشند دیدند درخت یکجا خشک شده است به طوری که انگار این درخت سالهاست خشک شده در حالیکه شب سر سبز و خرم بود. هر دسته از مردم سخنی گفتند یکدسته گفتند: خدای آسمان و زمین این درخت را خشکانید تا به سوی او متوجه گردیم. فرقه دیگری گفتند: این رسول و پیغمبر که ما را دعوت به خدا پرستی می نماید سحر کرده درخت خشک شده است.. بر پیغمبر غضبناک شدند و جملگی تصمیم بر قتل او گرفتند. جعبه ای از آن ساختند که دهان? آن گشاد و پائین آن بسیار تنگ بود روی آب انداختند و پیغمبر خود را گرفتند و گفتند: یا سحر خود را باطل کن که درخت سبز شود یا دراین جعبه آهن خواهی ماند. آنقدر به این رسول محترم فشار آوردند و در تنگنای جعبه آهنین سخت کوبیدند که در آن جعبه آهنین از جهان در گذشت در حالیکه در لحظات آخر عمر خود عرض کرد: پروردگارا! تو شاهد حال من هستی جای تنگ و سخت مرا ببین و حال تباه و ضعف مرا نگاه کن روح مرا قبض کن که دیگر طاقت ندارم و تو خود از این قوم کیفر بگیر. دعای آن حضرت مستجاب شد و همانجا جان به جان آفرین تسلیم کرد.
آنگاه خطاب شد به جبرئیل: آیا میبینی که این قوم از حلم و مدارای من سوء استفاده کردند و رسول مرا کشتند من منتقم حقیقی هستم و از آنها انتقام خواهم کشید و آنها را عبرت روزگار خواهم ساخت. سپس فرمان داد در همانروزی که عید بزرگ داشتند و همه جمع بودند باد تندی شدید و سرخ رنگ وزیدن گرفت و چنان آنها را بلند می کرد و به یکدیگر میزد که هر دو هلاک میشدند زمین را زیر پای آنها چنان گرم کرد که گوئی آهن را سرخ کرده اند و این تندباد سخت آتشین مانند قبه حمراء بالای سر آنها خیمه زد و آتش غضبی بود که آنها را فرو گرفت و آنقدر آن قوم را به هم فشرد و سوزانید که مانند آتش زبانه می کشیدند و تمام بدنهایشان آب شد همانند آهنی که در آتشی آب شده و خیمه گاه عشرت آنها را به خیمه غضب خود فرو برد تا به کلی آن قوم از بین رفتند و آنها را به اصحاب رس در قرآن یاد فرمود که عبرت بشر گردند
«و عاداً و ثموداً و اصحاب الرس و قرونا بین ذلک کثیرا» سوره مبارکه فرقان
نقل از تفسیر صافی

زندگی رویش یک حادثه نیست..
زندگی رهگذره تجربه هاست..
تکه ابریست به پهنای غروب..
آسمانی ست به زیبایی مه..
زندگی چون گل نسترنی ست..
باید از چشمه ی جان آبش داد..
زندگی مال ماست..
خوب و بد بودن آن..
عملی از من و ماست..
پس بیا بفشانیم همه بذر خوبی و صفا..
و بگوییم به دوست..
معنی عشق و حقیقت چه نیکوست..



حمد و ستایش خدایی را که
بخشنده و مهربان است
روز ی معاذ بن جبل گریان به خدمت پیامبر(ص)امده سلام عرض کردن و حضرت نیز جواب سلام دادن وگفتن ای معاذ چرا گریه م کنی...
عرض کرد یا رسول الله.بر در سرای جوان پاکیزه خوش صورتی استاده و مانند زنی که که فرزندش را از دست داده بر جوانی خود گریه می کند و می خواهد نزد شما بیاید..حضرت فرمود بیاورش.معاذ رفت و ان جوان را اورد ..چون ان جوان امد و سلام کرد حضرت جواب ان را دادند و پرسیدن ای جوان چرا گریه مکنید؟؟؟؟
گفت چکونه گریه نکنم در حالی که گناهان بسیار کرده ام که اگر حق تعالی به برخی از انها مرا محاکمه کند مرا به جهنم خواهد برد و گمان من این است که مرا مواخذه خواهد نمود و نخواهد امرزید..
حضرت فرمود مگر به خدا شرک فرمودی؟
گفت پناه م برم به خدااز این که به او مشرک شده باشم.
ایا کسی را به ناحق کشته ای؟نه
حضرت فرموداگر گناهت به عظمت کوه باشد م امرزد..
عرض کرد گناه من از کوها نیز عظیم تر است
حضرت فرمود..اگر چه مثل زمین های هفت گانه و دریا ها درختان که در زمین است باز م امرزد...گفت از ان ها بزرگتر...
حضرت فرمودند خدا گناهانت را می امرزد اگر چه مثل اسمانها و ستارگاه و مثل عرش و کرسی..
گفت از انها نیز بزرگتر..
حضرت غضبناک به سوی ان جوان نگریست و. فرمود جوان گناهان تو عظیم تر است یا پروردگار تو؟؟؟
پس ان جوان به خاک افتاد و گفت:منزه است پروردگار من هیچ چیز از پروردگارم عظیم تر نیست و او از همه چیز بزرگوار تر است.
حضرت فرمود مگر گناهان بزرگ را کسی جر پروردگار بزرگ می بخشی و می امرزد؟؟؟
جوان عرض کرد نه به خدا..حضرت فرمود نمی خواهی بگویی که چه گناهی مرتکب شده ای؟
جوان گفت ......
7سال کار این بود که قبر هارا می شکافتم و کفن مرده ها را می دزدیدم..روزی دختر از انصار از دنیا رفت..اورا دفن کردن..چون شب فرا رسید قبر اور ا شکافتم و او را بیرون اوردم و کفنش را برداشتم و او را عریان کنار قبر رها کردم و برگشتم..در این حال شیطان مرا وسوسه کرد و او را در نظرم زینت داد و گفت سفیدی بدنش را نمی بینی؟ایا فربهی رانش را را مشاهده نکرده ای؟مرا مرتب وسوسه کرد تا این که برگشتم و با او گناه کردم و او را با همان حال وا گذاشتم و باز گشتم...نا گاه صدایی را از پشت سرم شنیدم که می گفت ..ای جوان وای بر تو از حاکم روز قیامت..روز ی که من و تو به مخاصمه نزد او باستیم که مرا عریان در میان مردگان گذاشتی که با حال جنابت محشور شوم..پس وای بر جوانی تو از اتش جهنم...
جوان گفت با این اعمال گناه گمان ندارم حتی بوی بهشت را هرکز بشنوم...
حضرت بر افروخته شد و فرمود دور شو ای فاسق که می ترسم به اتش توبسوزم چه بسیار نزدیکی به اتش جهنم..و مکرر همین را م گفت تا این که جوان بیرون رفت....
جوان به بازار مدینه امد توشه ای گرفت و به یکی از کوهای مدینه رفت..پلاسی پوشیدو مشغول عبادت شد و دستهایش را بر گردن قفل کرد و فریاد م زد..پروردگارا این بنده تو بهلول است که در خدمت تو ایستاده است و دستش را به گردن قفل کرده است..پروردگارا تو مرا می شناسی و گناه مرا می دانی..خداوندا پشیمان شده ام و نزد پیامبرت رفتم و اظهار پشیمانی کردم اما مرا دور کرد و خوف مرا زیاد است پس از تو در خواست م کنم به حق نام های بزرگوارت و به جلال و عظمت پادشاهیت که مرا ناامید نگردانی خدای دعای مرا باطل مگر دان و مرا مایوس از رحمتت مکن..تا چهل شبانه روز م گفت و م گریست
بار الهی حاجت مرا چه کردی ..اگر گناه مرا امرزیدی به پیغمبرت وحی فرما که بدانم و اگر اگر مستجاب نشد و می خواهی مرا عقاب کنی پس اتش فرست که مرا بسوزاند یا مرا در دنیا به عقوبتی مبتلا کن و از فضیحت روز قیامت مرا خلاص کن..
پس خداوند این دو ایه را در قبول توبه او فرو فرستاد...(وانان که چون عمل ناپسندی از انها سر بزند یا به خود ستم کنند به یاد خدا افتند و از گناهانشان استغفار کنندو کسیت جز خدا که گناهان را بیامرزدو بر ان چه م کردنداصرار نورزند جزای ان مغفرت و امرزش خداست و بهشتهایی که از زیر انها نهر ها جاری است و ان جاودان خواهد ماند چه نیکوست پاداش نیکو کاران..)...ال عمران 135-136 چون این ایه نازل شد حضرت بیرون امده و ایه رامی خواندند و تبسم م فرمودند و از حال بهلول پرسیدند...
معاذ گفت یا رسول لله شنیدم در فلان موضع است..
حضرت با اصحاب متوجه ان کوه شدند و از ان بالا رفتند و دیدند که ان جوان در میا دو ستگ ایستاده و دست ها را بر گردن بسته و رویش از حرارت سیاه شده و مزگاه از بسیار گریه ریخته و چنین م گوید..ای خدای من افرینش مرا نیکو ساختی و مرا به صورت نیکوخلق فرمودی..کاش م دانستم با من چه م خواهی بکنی..
ایامرا با اتشت م سوزانی یا در جوار بهشتت جای خواهی داد..
بار الها گناه من از اسمان و زمین و کرسی و عرش نیز عظیم تر است کاش می دانستم.....
در این باب سخن می گفت و می گریست و خاک بر سر و روی خودمی ریخت
حضرت کنار او رفتند دست را از گزدنش باز نمودند خاک را با دست مبارکشان از سر و رویش پاک نمودن و فرمودند ای بهلول بشارت باد تو را که تو ازاد خدا شدی از اتش جهنم..پس به اصحاب فرمودند این گونه تدارک کنید گناهان خود را چنان بهلول کرد و ایه را بر او خواند و او را به بهشت بشارت دادند...
من وقتی خوندم ...
شکرت خدا..شکر
منازل الاخره..
شیخ عباس قومی
اخر شبی...
سلام .امشب اومدم تا قبل این یه روز ه باقی مونده به انتخابات یه چند خط بگم و برم...راستش یه نکته ای فکرم و
مشغول کرده..یه نکته که چه عرض کنم...ولی..
می دونم واسه شما هم اتفاق افتاده (برمنکرش لعنت) که تو خیلی از مسائل که می بینبم..بگیم بابا به من چه..یا
کسی چیزی بهمون بگه, بگیم به تو چه..
2تا جمله کوچیک و پر معنی و پر درد الان جامعه..
فکر می کنم اگه ما حتی نصف این دو جمله رو تو زندگی خودمون استفاده نکیم ..خیلی از مشکلات جامعه امروز رو تو جامعه فردامون نداشته باشیم..
و اما..چه ربطی داشت به انتخابات؟؟؟ خوب معلومه..
نماینده که به مجلس میره کسی جر من و تو نیست ..(فکر و هدفمون واسه اینده خودمون)
من و تویی که نماینده انتخاب می کنیم..
تا اینده کشور رو بسازیم (اینده خودمون) و دست یافتن به جامعه ای که کسی نگه به من چه..به تو چه.. نماینده ای انتخاب کنیم که جرات گفتن این دو جمله رو نداشته باشه..
مسئول و مسئول...درقبال همه..
بدونه و باور داشته باشه ایران صاحب داره و در قبال همه ی شهدا,خون پاکشون باید پاسخ گو باشه ..
همیشه برای امروز فردایی هست..
به امید فردایی که همه ...
پس یه خورده ..نه چرا یه خورده, خیلی ..چشامونو باز کنیم گوشامونو تیزتر ..یکی رو که انتخاب کنیم که.. با تمام وجود داد بزنه و بگه :
چو ایران نباشد تن من مباد..
یا علی
شیطان
جن یا ملائکه
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
هفت هزار سال پیش از خلقت ادم ابوالبشر(ع) در روی زمین طایفه جن می زیستند.. که بخاطر عصیان . نافرمانی شان مورد قهر خداوند قرار گرفتند..از جمله گناهان بزرگ ایشان فساد و قتل نفس روی زمین بو...
اگه چه بزرگان معنوی انها ایشان را موعظه می کردن ولی فایده نداشت تا اینکه مشیت خداوند بر این قرار گرفت تا انها را عذاب فرماید..چرا که هدف خداوند از خلقت جن و انسان عبادتش بوده..(وماخلقت الجن و الانس الا لتعبدون)....بسیار از متمردین اجنه کشته شدن و گروهی نیز به اسارت بردند که از جمله ان شیطان رجیم بود..که نام اصلی ان عزازیل است(عزیز شده ی خدا..
ان جنیان در بند اسارت مشغول عبادت شدند ..که در میان ان ها عزازیل گوی سبقت را از انها ربود ..تا این که طاووس ملائکه نام گرفت..و بسیاری از وقت خود را به عبادت مشغول بود.. به طوری که 2رکعت از نماز او 6هزار سال طول کشید و بخاطر همین کسرت عبادت از مقام والایی در بین جنیان و ملائکه دارا شد...در میان اجنه ..عزازیل به درجه ای رسیده بود که مورد احترام ملائک اسمان بود..او به درجه ای از فضل رسیده بود که در محیط و در حضور ملائک منبر می رفت..
درشب هفدهم ماه مبارک رمضان..که رسول اکرم(ص) به معراج رفت..و همه جارا دید و همان شب نیز مراجعت فرمود..در صبح ان شب شیطان خدمت رسول اکرم (ص)مشرف شد..و گفت :ای رسول خدا..شب گذشته که به معراج رفتید..در اسمان چهارم مبری بود سوخته و شکسته و به دور افتاده...ایا شناختی ان منبر را؟ و متوجه شدی برای کیست..؟؟حضرت فرمود:خیر ان منبر کیسیت؟؟؟
شیطان گفت ان منبر مال من بود روی ان می نشستم و فرشته گان پای منبر حاضر می شدند و من بر ایشان راه بندگی خدا را می اموختم..فرشتگاه از عبادت و بندگی من تعجب می کردن..هر گاه تسبیح از دستم می افتاد فرشتگان به خروش می امدند. تسبیح را می بوسیدند . و به دستم می دادند..
اعتقاد من بر این بود که خداوند از من بالاتر چیزی خلق نکرده است..اما دیدم این امر بر عکس شد و اکنون رانده ی درگاه الهی شدم..کسی از من بدترو ملعون تر نیست..ای محمد(ص) مبادا مغرور شوی.و تکبر نمایی ..چون هیچ کس از کار های خدا وند اگاه نیست...
طولانی ترین عمر در بین اجنه مربوط به شیطان است ..چون او هزاران سال قبل از خلقت انسانافریده شده و تا روز قیامت زنده خواهد بود..در بسیار یاز احادیث و روایات امده است که عمر شیطان با ظهور حضرت مهدی (عج) به پایان خواهد رسید و حضرت پس از ظهورخود ان ملعون را احضار کرده و با شمشیر گردنش را خواهد زد و عمر ننگین او را به پایان م رساند..وقتی شیطان از اطاعت خدا وندسر پیچی نمود و بر ادم ابوالبشر سجده نکردشیطا ن مطروداز خداوند برای ان همه عبادتش اجر و مزدی خواست..تقاضای او از خداوند این بود که تا روز قیامت اورا زنده نگه دارد..چنان چه در قران کریم به همین مطلب اشاره شده..
قَالَ إِنَّکَ مِنَ المُنظَرِینَ (14)قَالَ فَأَنظِرْنِی إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ(15)
(((سوره اعراف..ایه 14-15 شیطان گفت:مرا تا روزی که مردم بر انگیخته می شوند مهلت ده و زنده بدار..فرمود:تو از مهلت داده شده گانی))
شیطان
مؤلف اقای پور ابراهیم
دنیای شگفت انگیز جن ,ابلیس,شیطان
مؤلف خانم رقیه یعقوبی
مسافر
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد :
چه سیب های قشنگی !
حیات نشئه تنهایی ست ...و میزبان پرسید !
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق ، تنها عشق .. ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس..
و عشق ، تنها عشق .. مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ..
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..
و نوشداروی اندوه..صدای خالص اکسیر می دهد این نوش ..
و حال شب شده بود..چراغ روشن بود..
چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی..
چقدر هم تنها ..خیال میکنم .. دچار آن رگ پنهان رنگها هستی..
دچار یعنی ؟
عاشق..
و فکر کن که چه تنهاست..
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی کران باشد..
چه فکر نازک غمناکی !
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است..
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست..
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند..
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست ..
نه ، وصل ممکن نیست ,همیشه فاصله ای هست..
اگر چه منحنی آب بالش خوبی ست برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر..
همیشه فاصله ای هست..
دچار باید بود ..
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف , حرام خواهد شد..
و عشق..
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..
و عشق صدای فاصله هاست..
صدای فاصله هایی که -غرق ابهامند..
نه ,
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند, و با شنیدین یک هیچ می شوند کدر..
همیشه عاشق تنهاست..
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست...
و او و ثانیه ها می روند ان طرف روز..
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند..
و او و ثانیه ها بهترین کتاب را به اب می بخشند..
قطره ای از دریای (مسافر)
سهراب سپهری








.gif)


















.jpg)

















